کـاشـــانه

طلوع محمد (به مناسبت جشن میلاد حضرت محمد صلوات الله علیه)
نویسنده : امیر - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 

کجائی ای عرب ای ساربان پیر صحرایی ؟!

کجائی ای بیابانگرد روشن رای بطحائی ؟!

که اینک بر فراز چرخ یابی نام «احمد» را

و در هر موج بینی اوج گلبانگ «محمد» را

«محمد» زنده و جاوید خواهد ماند

«محمد» تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
بوی جوی مولیان
نویسنده : امیر - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 
بوی جوی مولیان آید همی   یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درُشتی‌های او   زیرپایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست   خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا، شاد باش و دیر زی   میر زی تو شادمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان   سرو سوی بوستان آید همی
میر ماه ست و بخارا آسمان   ماه سوی آسمان آید همی

                                                                 شاعر: رودکی سمرقندی

دانلود ترانه با صدای استاد بنان و بانو مرضیه

 


 
comment نظرات ()
 
خار
نویسنده : امیر - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

خارم اگر از خاری
خارم تو مپنداری
دانم که مرا با گل
یکجا تو نگهداری

گل را تو به آن گویی
که از عشق معطر شد
آن گل که فقط گل بود
در حادثه پر پر شد

سودای تو را دارم
من از دل و از جانم
گفتند که پیدا شو
دیدند که پنهانم
گفتند که پیدا کن
خود را و تو را با هم
گفتم که پیدا هست
در هر نفس آدم
پیداست و من پنهان
من در تن و او در جان
یک آن نظری کردم
در خود گذری کردم
دیدم که نه در دوری
نزدیک تر از نوری
در راه عبور از تو
من این همه دور از تو
یک عمر نیندیشم
هیهات، تو در پیشم
چشم است که بینا نیست
در عشق که این ها نیست

شاعر:مسعود فرد منش

 

دانلود ترانه با صدای سیاوش قمیشی

آلبوم حادثه


 
comment نظرات ()
 
یک غزل زیبا
نویسنده : امیر - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩
 

 

می کند انگار چشمش باز غوغایی دگر                      می کند آئینه را محو تماشایی دگر

 بس که تیغ غمزه ی او می بُـرد سرهای ما                لیک باید ساخت از خون باز دریایی دگر

 در سر کویش دگر عاقل نمی آید به چشم                 دام باید گسترد صیاد در جایی دگر

 با وجود خیل گمراهان راه زلف یار                              طرّه ی طرّار در تدبیر یغمایی دگر

 نیک می دانم اگر روزی وصالش سر رسد                  باز هم می آورد معشوق امایی دگر

 هیچ می دانی که سِــرّ شهرت مجنون چه بود؟         در کمان او نباشد تیر لیلایی دگر

 تازه فهمیدم تشابه چیست بین عقل و عشق             می دهد هر دم چو عقل این عشق فتوایی دگر

 

 شعر از علیرضا میرزائی - «معاصر»

 


 
comment نظرات ()
 
تو دمی با من دلداده به سر کن - بحر طویل
نویسنده : امیر - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩
 

منم آن بیدل شیدا و غمت هست هویدا به دو چشمان همیشه تر و پیداست درون دلم آشوب و چه رسوا است، دریغا .... که در آخر دلم از خانه برون رفت و دمی باز نگردد

یار من بین تو کنون حال دل زار  و  بزن تار  و  ز دل خار تو بردار  و  بکن تار، جهان دل بیمارم و نای نی خود را تو برون آر و دمی با من دلداده به سر کن .... که جهانی همه فانی و کنون بانی آن می نگرد بر دل آنی که بسانی دلش اندر دل دیگر زده آتش همه جانی و ز دل نا رود عشقت که تو آنی که بمانی و دلم با تو بماند

شعر از خانم طهماسبی - «معاصر»


 
comment نظرات ()
 
ایران زمین...
نویسنده : امیر - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٩
 

در این خاک زرخیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

 

همه دینشان مردی و داد بود

وز آن کشور آزاد و آباد بود

 

چو مهر و وفا بود خود کیششان

گنه بود آزار کس پیششان

  

همه بنده ناب یزدان پاک

همه دل پر از مهر این آب و خاک

 

پدر در پدر آریایی نژاد

ز پشت فریدون نیکو نهاد

 

بزرگی به مردی و فرهنگ بود

گدایی در این بوم و بر ننگ بود

 

کجارفت آن دانش و هوش ما

که شد مهر میهن فراموش ما

 

که انداخت آتش در این بوستان

کز آن سوخت جان و دل دوستان

 

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟

خرد را فکندیم این سان زکار

 

نبود این چنین کشور و دین ما

کجا رفت آیین دیرین ما؟

 

به یزدان که این کشور آباد بود

همه جای مردان آزاد بود

 

در این کشور آزادگی ارز داشت

کشاورز خود خانه و مرز داشت

 

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر

گرامی بد آنکس که بودی دلیر

 

نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت

نه بیگانه جایی در این خانه داشت

 

از آنروز دشمن بما چیره گشت

که ما را روان و خرد تیره گشت

 

از آنروز این خانه ویرانه شد

که نان آورش مرد بیگانه شد

 

چو ناکس به ده کدخدایی کند

کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

کجا این سر انجام بد داشتیم

 

بسوزد در آتش گرت جان و تن

به از زندگی کردن و زیستن

 

اگر مایه زندگی بندگی است

دو صد بار مردن به از زندگی است

 

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم

برون سر از این بار ننگ آوریم


 
comment نظرات ()
 
مجادله در ادبیات بر سر یک "خال"
نویسنده : امیر - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦
 

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عیادزاده

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
غم مخور
نویسنده : امیر - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳
 

می رسد عمر ستم آخر به پایان ، غم مخور
سبز گردد پای تا سر خاک ایران ، غم مخور

نوبت تیمور لنگ و نوبت نادر گذشت
بگذرد هم نوبت محمود افغان ، غم مخور

می گشاید جبرییل عقل روزی قفل را
می شود پیدا کلید درب زندان ، غم مخور

رهزنان بردند رخت و اسب و نان و آب را
خواب ماندن را گهی سخت است تاوان ، غم مخور

شب اگر پر گشته از بانگ سگان هرزه گرد
می سراید مرغ حق اما در ایوان ، غم مخور

کوکب اقبال این نامردمان خاموش گشت
طالع سبز تو خواهد شد درخشان ، غم مخور

گریه کم کن ، اشکهایت را نبینم ، نازنین
ننگ اینان کی شود با رنگ ، پنهان غم مخور

دیگران را دام ها از حیله می سازند و خویش ،
عاقبت گردند صید مکر دوران ،غم مخور

آسمان و ریسمان را هر چه با هم بافتند
دست خونین شد برون باز از گریبان ، غم مخور

کمتر از آزادی ایران زمین هر گز مباد
خون بهای این شهیدان ، این شهیدان ، غم مخور

تا نفس باقیست دستت را به من ده ، یا علی!
ما گذر خواهیم کرد از این بیابان ، غم مخور

دهم آذر ۸۹
صدیقه وسقمی


 
comment نظرات ()
 
خلیج پارس
نویسنده : امیر - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٧
 

ای آنکه چشم دوخته ای بر خلیج پارس
این لقمه با شکمبه ی تو سازگار نیست
زیرا درون آب زلالش بدون شک
ماهی است پابرهنه عرب، سوسمار نیست

«عالی پیام»


 
comment نظرات ()
 
نه مرادم نه مریدم
نویسنده : امیر - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢
 

نه مرادم نه مریدم ،

نه پیامم نه کلامم،

نه سلامم نه علیکم،

نه سپیدم نه سیاهم.

نه چنانم که تو گویی،

نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.

نه سمائم،

نه زمینم،

نه به زنجیر کسی بسته و نه برده‌ی دینم

نه سرابم،

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،

نه گرفتار و اسیرم،

نه حقیرم،

نه فرستاده پیرم،

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم، نه بهشتم

چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه‌ گفتم،

نه‌ نوشتم،

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.

حقیقت نه به رنگ است و نه بو،

نه به های است و نه هو،

نه به این است و نه او،

نه به جام است و سبو…

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،

تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،

آنچه گفتند و سرودند تو آنی …

خود تو جان جهانی،

گر نهانی و عیانی،

تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی

که خود آن نقطه عشقی

تو اسرار نهانی

همه جا تو

نه یک جای ،

نه یک پای،

همه‌ای

با همه‌ای

همهمه‌ای

تو سکوتی

تو خود باغ بهشتی.

تو به خود آمده از فلسفه‌ی چون و چرایی،

به‌ تو سوگند که این راز شنیدی و

نترسیدی و بیدار شدی،

در همه افلاک بزرگی،

نه که جزئی ،

نه چون آب در اندام سبوئی،

خود اوئی،

به‌خود آی

تا بدرخانه‌ی متروک هرکس ننشینی

و به‌ جز روشنی شعشعه‌ی پرتو خود

هیچ نبینی

و گل وصل بچینی

(مولانا جلال الدین رومی)


 
comment نظرات ()
 
← صفحه بعد